X
تبلیغات
top.window.moveTo(0,0); if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeight ويانا دخملی

ويانا دخملی

وبلاگ مادر و دختر

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 17:46 توسط مامان و بابا|

دخترم دیگه واسه خودش خانمی شده ...

جدیدترین عکسهایی که از خودش گرفته .

85ve4ctgljl13d5fb11.jpg

87ie7a62jd07qleigveh.jpg

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 12:19 توسط مامان و بابا|

18c5ykql1cq86xnbk8lv.jpg

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 13:54 توسط مامان و بابا|


quqjsdhrrabpskvwe2gy.jpg

مانلی دختر خاله

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 13:53 توسط مامان و بابا|

rxkgsj8eym6g764ppq08.jpg

qrxmurlvdim5yq12b6bw.jpg


a7ptvjsq2mejy4v6sxr.jpg

8k07kj9xhu51b778li.jpg



8wjxlve8zygk9uasqls.jpg

همراه دختر خاله ویانا که تو نمایشگاه کلی ازش فیلم و عکس گرفتن و می پرسیدن این بچه کره ایه؟ خخخخخ


نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 13:52 توسط مامان و بابا|


سلام عزیزانم

چند وقتی می شه اینجا سر نزدم.

این مدت تو تعطیلات عید عروسی عمو رو داشتیم که خیلی به هممون خوش گذشت.

h6vvkzgnhsu6yp2zskmz.jpg

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 13:37 توسط مامان و بابا|

امروز چند روزیه مریض شدی عزیزم

منم ازت گرفتم

خیلی سختی کشیدی و البته به روی خودت نیاوردی

الان هنوز خوابی امیدوارم امروز دیگه حالت خوب خوب شده باشه



نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 10:3 توسط مامان و بابا|

دخترم به قول خودت مبالکککککککککک باشه

دیروز به من می گه چه موهای قشنگی دالی مبالکت باااااااااشه .. البته قشنگ هم نیستاااااا

حالا منم بهت می گم 37 ماهگیت مبارک بااااااااااااشه عزیزممممممممم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 14:55 توسط مامان و بابا|


a46lx73l2m9rizciel5.jpg


ijns4yhjhfux98z2sa3.jpg

7cvnu0i0ztqx1wxyxl.jpg

اینجا که کلن لم داده رو برفا


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 16:33 توسط مامان و بابا|


بعد از اولین جلسه ای که رفتیم ژیمناستیک

ویانا تو کلاس فقط نگاه کرد و انجام نداد اومد خونه شروع کرد به دری پس دادن ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 19:7 توسط مامان و بابا|


iv1olvfre387f9wfsg4.jpg

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 18:59 توسط مامان و بابا|


b7n5ahysywx05c1v3kwd.jpg

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 18:58 توسط مامان و بابا|


bn8kfnj5zxqfxnfx2hfj.jpg

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 18:58 توسط مامان و بابا|


n96qrnkct9qzaun445v.jpg

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 18:58 توسط مامان و بابا|


ازتون ممنونم دوستان خوبم که جویای حال ویانا بودین مخصوصا مامان طاهای عزیز و هانای مهربان


خدا رو شکر خوبه

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 14:51 توسط مامان و بابا|

ممنون خانمی سراغ گرفتی از ویانا

نبردیمش برای بخیه  یکم بعدش حالش بهتر شد تو خونه دارو زدیم و دوباره شروع کرد به شیطنت

واقعا بچه ها گوش شنوا ندارن وقتی بخوان بازی کنند

می تونم بگم یک لحظه هم غفلت نکردم داشتم باهاش صحبت می کردم و براش توضیح می دادم این بدو بدوها خطرناکه و ..

واقعا همه بچه ها رو به خدا می سپارمممممممممم

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 14:39 توسط مامان و بابا|

دیشب ویاناگلی از پشت سر افتاد زمین و پشت سرش شکاف برداشت و کلی خون اومدو...................

دخترم کمی اروم باش کمی ارامش داشته باش

داشتم باهاش صحبت می کردم یک جا بند نمی شه تو همون صحبتها افتاد ...........

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 2:14 توسط مامان و بابا|

سلام دوستان امروز وی وی گل بانو سه ساله شکر خدا رو شکر

امروز کلی هم به من کمک کرد و کارگاهمون رو  رنگ کاری کردیم .

8jb9yjkkodcv3ff3pqaw.jpg


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 18:20 توسط مامان و بابا|

n8ei4jkn75e1g61vkv9o.jpg

ajaxraen7ua8flyzpl1a.jpg

gdvx29gonemsy6jtbry3.jpg

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 16:40 توسط مامان و بابا|




09383051359





[عنوان ندارد]
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 12:47 توسط مامان و بابا|

امسال به دلایلی چند روزی تولد دخملی زودتر بر پا شد


همه چیز خوب بود و از همه مهتر به ویانا خیلی خوش گذشت و منم ازش راضی بودم خیلی خوب با بچه اه ارتباط بر قرار می کرد و .0.


دخترم تولد 3 سالگیت خیلی مبارک باشه عزیزممممممم

نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391ساعت 19:1 توسط مامان و بابا|

 دختر خاله 007.jpg

تربچه خاله بالاخره به دنیا اومد و همه مون رو شاد کرد.

منتها عزیزکم تو بیمارستان موندگار شده می گن چیزی نیست ولی بمونه بهتره .امیدوارم همه نی نی ها سالم و سلامت باشن نی نی ما هم همینطور لطفا برای همه بچه ها دعا کنیددددددد. ممنونم

نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت 14:46 توسط مامان و بابا|

امروز از 6 صبح دخملیبیداره

منم گفتم براش بنویسم درست یک ماه دیگه ویانایی 3 ساله می شه

امسال می خوام چند روزی زودتر براش تولد بگیرم .

همه بچه ها رو به خدا می سپارم.

شاد باشید

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 6:55 توسط مامان و بابا|

http://vivigol.blogfa.com/#up


ادرس وبلاگ

کارگاه خانکی مادر و کودک *ویانا*

نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1391ساعت 10:59 توسط مامان و بابا|

 014.jpg


 015.jpg


 013.jpg


حد اقل به عدد بریده نیاز داریم

برش زدیم

بچه ها تزئئین کردن و چسباندیم و تا جایی که تونستیم از کودکان عزیزمون کمک  گرفتیم


یک سری کاردستی درست خواهیم کرد که از روی برس دست می باشد بعد پا برای بچه ها جالب خواهد بود

شاد باشیددددددد

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 14:59 توسط مامان و بابا|

 002.jpg

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 14:54 توسط مامان و بابا|

سلام دیروز 29 شهریور دخملی 2سال و 10 ماهه شد .

این روزا ویانا خیلی شیطون شده و از دیوار راست بالا می ره


تو هر مغازه ای می ریم دوست داره بره پشت ویترین و ببینه چه خبره؟

یا می ره پشت مانکنها رو ببینه

کلن به پشت خیلی علاقه داره خخخخخ

دیگه خیلی خوب حرف می زنه .داستان می گه و وقتی دو بار یک شعری رو براش می خونیم یاد می گیره و سعی می کنه بخونتش

همش در حال بپر بپره .چند روز پیش با شکم افتاد رو زمین و کلی گریه کرد و می گفت دلم درد می کنه بریم دکتر

جالب بود چون ویانا از مطب و دکتر و .. می ترسید و سر این جور زمین خوردنها و .. گریه نمی کرد و تحمل دردش خیلی بالاست وقتی خورد زمین خیلی ناراحتی کرد و به خرگوشش با آه و ناله دلخراش می گفت خرگوووووووشدلم درد می کنه ..

خلاصه بردیمش دکتر و خیلی اروم دراز کشید تا دکتر معاینه اش کنه ..


بعدشم رفتیم پارک و .... انگار نه انگار که اتفاقی افتاده دوباره شیطنتهاش رو شروع کردد


خدا همه بچه ها رو حفظ کنه .

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 8:41 توسط مامان و بابا|

سلام دوستان

یک مدتیه که نیومدم بیشتر سرم گرمه کارگاه مادر و کودک ویاناست ...


ویانا تو این مدت خیلی بهتر حرف می زنه و شعر می خونه و داستان تعریف می کنه

وقتی رفته بودیم مسافرت پیش فامیل م همه می گفتن چقدر تغییر کرده

خاله جون یک داستانی رو به زبان خودشون از بچگی های بچه هاش برامون تعریف کرد بعد.......... دیدم ویانا داره تعریفش می کنه

بچه ها تو خونه مونده بودن در قفل شد بعد شیشه شکست و ........

جالبه بعد از اینکه اودیم خونه می گه من کوچولو بودم شیشه شکست و دستم خون اومد و ......... خخخخخخ


جدیدن هم از کارگاه دو تا صندلی کودک میاره می زااره جلومون می گه مامان بیا بشین حرف بزنیم.

خدا همه کوچولو ها و خانوادهاشون رو حفظ بکنه .

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 9:0 توسط مامان و بابا|

yuga 031.jpg

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:29 توسط مامان و بابا|

 پویان تیر 91 018.jpg

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 16:5 توسط مامان و بابا|


آخرين مطالب
»
» سه سال و نیمگی دخملی
» 12 بدر کنار دریا
»
» نمایشگاه فرهنگهای مختلف شهرها/اسفند ماه/
»
» دخترکم سه سال و سه ماهگیت مبارک عزیزم
» 3سال و یک ماهگی ویانا
» برف بازی ویانا
»

Design By : RoozGozar.com