|
ويانا دخملی
وبلاگ مادر و دختر
|
[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 18:26 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
![]()
اینا مال 5.6 ماه قبل هست توضیحاتش رو یادم نیستتتتتتتتتت!!!!!!!!! [ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 18:24 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
به پیشنهاد یکی از دوستان عکسهای بازی با دخمل بانو رو هم گهگداری می زارم اینجا رنگ خوراکی ریختم تو ماست دادم بهش و یه تیکه چوب هم داشتم دادم ویانا هم رنگ کرده خیلی هم دوست داشت
[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 18:11 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
اینجا گفتم از تخت و اتاقش عکس بگیره .. خودم هم نبودم
اینجا هم من نبودم عکس گرفت و اومد به من نشون داد [ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 18:9 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
از سال نو به اینور با ویانا خاله بازی می کردیم مثلا من مهمون می شدم و می رفتم عید دیدنی خونه ویانا و ... حالا دیگه خودش به تنهایی بازی رو بدست می گیره مثلا منو ویانا صدا می زنه و بازی می کنیم منم به وی وی بانو می گم مامان.. یا می گه من خاله ام یا من پونه ام تو مامان پونه بابا پونه و ..... به بازی با ابزار رنگ امیزی هم علاقه داره دیروز تو ماست رنگ خوراکی ریختم و یه تیکه چوب دادم بهش و کلی رنگ کرد و می ذوقیددددد سر گرمی نسبتا جدیدشم عکاسی هست از درو دیوار و اتاقش عکس می گیره شاید عکسهاش رو گذاشتمممممممم...... [ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 10:34 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
سلام روز جمعه ویانا بانو 2 سال و نیمه شد ما اون وقت رفته بودیم آب بازی با بچه های کلوپمون و به ویانا هم خیلی خیلی خوش گذشتتتتتتتتتتتتتتتت
[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 9:30 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
سلام طبق معمول همه 19 اردیبهشتها 19 اردیبهشت امسال هم تولدم بود بابایی با یه کیک و چند شاخه گل وارد شد بیشتر از من دخمل بانوووو ذوق زده شده بود و شام نخورده از من می خواست که کیک بیارم خلاصه طبق معمول همیشه بانو برنده شد و من مجبور شدم کیک رو بیارممممممممم کلی خوشحال بود شمع رو فوت می کرد و می خندید عکس گرفتیم و دخمل بانو دیگه یاد گرفته با دوربین کار کنه و چند تا عکس هم از ما گرفت تو همه عکسها هم ژستهای خاص خودش رو می گیره ما هم برای خوشحالی بانو باهاش همگام می شیمممممممممم همیشه شاد باشیدددددددددد [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 10:18 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
![]()
من اموزشی به دخملی ندیدم هر حر ف انگلیسی که دیده پرسیده و خودش خود جوش نیتیو شده ههههههه [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:36 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 16:29 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
سلام خوب خدا رو شکر دخمل ما هم داره می ره تو 2سال و نیمگی وقتی ویانا زیر 1 سال داشت نی نی های 2 سال رو می دیدم پیش خودم می گفتم دیگه اینا بزرگ شدن و بچه نیستن و نمی شه و .. و می گفتم اوووووووه کی ویانا خودش راه بره خودش حرف بزنه و خودش غذا بخوره و .. البته دخملی هنوز خوب جمله نمی گه یه مدتیه وقتی بهش می گم دختر کوچولوی من می گه من ببسم یعنی بزرگم تو هر شرایطی هم باشه می گه تازگیها می گم موش کوچولوت کو می گه موش ببسه .هوای موششم داره دیگه فکر نمی کردم بچه ها از دو سالگی این چیزا براشون مهم باشه خلاصه دخمل ما دیگه ببس شده [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 10:42 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
![]()
تاپ و یه نفر روی تاپ دخملی تاپ بازی رو خیلی دوست داره [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 14:38 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 14:34 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
امروز دوست مهربون ویانا پونه گلی با مامانیش اومدن دنبالمون و رفتیم بیرون بعدشم رفتیم پارک اولش بچه ها بازی کردن و کم کم پارک خلوت شد یه هو به خودمون اومدیم و دیدیم ما هم داریم با بچه ها سرسره سواری می کنیممممم .کودک درونمون سرکش شده بود ههههههههه یه جا ویانا رو بردم بالای سرسره بلند و پیچ پیچی تونل مانند و خودم اومدم پایین و منتظه ویانا شدم ویانا یه دفه ترسید و شروع کرد به گریه من از پایین سرسره از همون تونل رفتم بالا که دخترم رو نجات بدم . همش لیز می خوردم کیفم و انداختم و شالم همش گیر می کرد زیر زانوم و لیز می خوردم ویانا هم گریه اش شدید تر می شد و منم نمی تونستم زود بهش برسم و همش داشتم دلداریش می دم و دارم میام و ... ویانا هم منو نمی دید و فکر کنم صدا هم می پیچید و خلاصه کفشم رو دراوردم و خدا رو شکر جوراب نداشتم /جالبه که من همیشه جوراب می پوشم / بالاخره به سختی و زحمت رفتم و دخترم رو نجات دادم و با هم سر خوردیم پایین دوستم می گفت از بیرون معلوم بود چطوری می رفتی .. مثل مارمولک هی دستام رو می زاشتم جلوتر و با پاهام خودم رو می کشیدم بالا خلاصه اشتباه از خودم بود. بعد دیدم ویانا اصلا پایین نیومده بود و همون بالا اول سرسره نشسته بود و گریه میکرد ههههه کلن ویانا شاید 4 دفعه تو پارک این مدلی بازی کرده و زیاد وارد نیست [ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 18:25 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
تازه تازه داره یکم بهتر حرف می زنه خیلی جمله نمی گه تا 10 انگلیسی و فارسی می خونه حروف انگلیسی رو هر جایی ببینه می خونه بدون اینکه ما وقت برای یادگیریش گذاشته باشیم خودش می پرسید مامان این چیه ؟ما هم جواب می دادیم اما جمله کامل نمی گه [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 12:38 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
ویانا دخملی تازگیها یاد گرفته عکس بگیره هم با موبایل هم با دوربین خودشم حسابی ذوق می کنه بعد از مدتها منو بابایی هم عکس دو نفره گرفتیم به لطف دخملی به قول خودش مننننننننون [ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:37 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
خدا رو شکر امشب شب سال تحویله و ویانا هم خوابه امروز ویانا غذا شو خورد و ما چقدر آؤامش داشتیممممممممم کاش همیشه مسایل بچه ها در حد همین غذا خوردن و خوابیدن و شیطنتهای الانشون بود یه روزی به این همه عصبانیتم برای غذا نخوردن ویانا می خندم ولی نمی دونم چرا الان نمی تونم این کارو بکنم هم حرص می خورم هم ویانا رو اذیت می کنمممممممممم امیدوارم در سال جدید بتونم آرامش بیشتری داشته باشم و مادر به قول بچه ها کافی تری باشمممممممممممم دوستان سال نو مبارکککککککککککککک [ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:19 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
![]()
[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 10:46 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
![]() در اخرین ساعتهای سفرمون با کشتی رفتیم قسمت آسیایی ترکیه و برگشتیم
[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 10:44 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
منتها این دفعه خارج از ایران با مونای عزیز و یوسف عزیزززززززززززز و بابایی یوسف خان دیداری چند روزه داشتیم بی اغراق می گم خیلی بهمون خوش گذشت و خیلی این خانواده به ما کمک کردن روز اول پشیمون شده بودیم از شدت سرما و اذیتهای ویانا ولی از روز دوم مونا و همسر مهربونش و پسر گلش می یومدن دنبالمون و ما رو می بردن بیرون روز آخر واقعا دلم گرفته بود و دوست داشتم بیشتر پیششون باشمممممممممم مونا جون همین جا ازت تشکر می کنم به زودی عکسهای ویانا و یوسف عزیز رو هم می ز ارممممممم [ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 9:56 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
سلام ما یه سفر چند روزه داشتیم به استانبول و تو این سفر چند بار پدر ویانا جاهای مختلف به من و ویانا می گفت .. بدو .. ویانا بدو حالا ویانا هم یاد گرفته با لحجه خاص خودش همش به من می گه مامان بوووودووو یک بار هم بابایی به من گفت مامان لباس زیاد بپوش سرده .. بعد ویانا می گه مامان بووپووش 5 روز بلاد همسایه بودیم دخترم لهجه شونو گرفته ههههههه [ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 9:52 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
دیروز دخملی 27 ماهش تموم شد ....... امروز رفتیم با هم مغازه داشتم خرید می کردم ویانا یه کیکی داد دستم گفت مامان باز باز کردم و یه تیکه کندم و دادم بهش بعد ویانا بهم گفت مامان ببس/ یعنی بزرگه رو بده .. فروشنده خندش گرفته بود ههههههه.. خودمم همینطوررررررر اینروزا ویانا داره دندون جدید در میاره و یه وقتایی یکم داغه .. امیدوارم مریض نشه [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 14:12 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 11:53 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
آزارم می دهد دیدن آن منظره که مادری کودکش را سیلی می زند ولی کودک باز هم دامانش را رها نمی کند کجاست آن قاضی تا حکم کند که مادر منبع محبت است یا کودک ؟!!!!!!!! [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 18:16 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
سلام نناااااااااااام / سلام باشه مثلا می گه پوششششش پس /پوشک/ به رو می گه به با فتحه ب بف /برف کم شم یا یه همچین چیزی /کشمش/ ببس......... بزرگ پوش پس ... پوشک دی دی ..... سی دی نانو.......... بارون قبلا می گفت ای باباااااااا .. حالا یه وقتایی می گه ای بابامامان ...... یا ای باباخاله .. نمی دونم چرا هر وقت می خوام کلمات جدید ویانا رو بنویسم همچی یادم می ره ... خوب خدا رو شکر جدیدا ویانا تلفنی با کسانی که نمی شناسه هم حرف می زنه قبلا فقط با آشناها بود دوست من براش لاک زده بود وقتی رفت همش به خودش می گفت آله مننون /خاله ممنون/ یا می گه آله دو دیا /خاله زود بیا / و .......... [ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 2:20 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
و در نهایت خود دخملی که با دیدن خودش کلی خندیدددددددد
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 13:6 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 13:1 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
این جلد کتابیه که دیشب با ویانا درستش کردیم [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 12:57 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
![]() ![]() - [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 12:55 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
![]() به صورت اتفاقی گرفتمم روزش رو یادم نبودددددد [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 12:51 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
راستی تا 10 هم می شمره چند روز قبل دیدم وقتی دارم براش کتاب می خونم صفحات کتاب رو می خونه اک دوو سی ... چار .. و .. تا 10 [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 18:10 ] [ مامان و بابا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |